. . . : : : عشق به خدا : : : . . .

عشق به خدا و تمام عشق های آسمانی

اعظم الله اجورنا و اجورکم فی مصیبة مولانا الحسین (ع)

آجرک الله یا صاحب الزمان عج

رسید وقت رسیدن به ضربه های کسی

شکست حنجره اما به زیر پای کسی

 

آهای خنجر کهنه نمیشود نبُری؟

نمیشود که بمیرد کسی به جای کسی؟

 

کمی گذشت و هجوم دوباره ای آمد

ردا برای کسی شد، زره برای کسی

 

به روی نیزه نشستی و عرش مال تو شد

به پای نیزه نشسته غمِ صدای کسی

 

فرشته ها همه با هم به گریه افتادند

به مادرانه ترین سوزِ ناله های کسی


صلی الله علیک یا أبا عبدالله 
لا یوم کیومک یا ابا عبدالله

 

13786812054315140672.jpg

57527354068305541365.gif

خواب بودم، خواب دیدم مرده ام، بی نهایت خسته و افسرده ام

تا میان گور رفتم دل گرفت،قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

روی من خروارها از خاک بود... وای، قبر من چه وحشتناک بود!

بالش زیر سرم از سنگ بود... غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود

 

هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت. سوره ی حمدی برایم خواند و رفت

خسته بودم هیچکس یارم نشد، زان میان یک تن خریدارم نشد

نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی...ترس بود و وحشت و دلواپسی

ناله می کردم ولیکن بی جواب، تشنه بودم، در پی یک جرعه آب

 

آمدند از راه نزدم دو ملک، تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟

گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود، لرزه بر اندام من افتاده بود!

هر چه کردم سعی تا گویم جواب... سدّ نطقم شد هراس و اضطراب

 

از سکوتم آن دو گشته خشمگین، رفت بالا گرزهای آتشین

قبر من پر گشته بود از نار و دود، بار دیگر با غضب پرسش نمود:

ای گنه کار سیه دل، بسته پر... نام اربابان خود یک یک ببر

گوئیا لب ها به هم چسبیده بود... گوش گویا نامشان نشنیده بود

 

نامهای خوبشان از یاد رفت! وای، سعی و زحمتم بر باد رفت

چهره ام از شرم میشد سرخ و زرد...بار دیگر بر سرم فریاد کرد:

در میان عمر خود کن جستجو، کارهای نیک و زشتت را بگو

هر چه می کردم به اعمالم نگاه، کوله بارم بود مملو از گناه

 

کارهای زشت من بسیار بود... بر زبان آوردنش دشوار بود

چاره ای جز لب فرو بستن نبود، گرز آتش بر سرم آمد فرود

عمق جانم از حرارت آب شد...روحم از فرط الم بی تاب شد

چون ملائک نا امید از من شدند، حرف آخر را چنین با من زدند:

 

عمر خود را ای جوان کردی تباه... نامه اعمال تو باشد سیاه

ما که ماموران حق داوریم! پس تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود... دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هرکجا و دل فکار؛ می کشیدندم به خِفّت سوی نار

 

ناگهان الطاف حق آغاز شد، از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان، دیگران چون نجم و او چون کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور...جام چشمانش پر از خمر طهور

لب که نه، سرچشمه ی آب حیات، بین دستش کائنات و ممکنات

 

چشمهایش زندگانی می سرود... درد را از قلب انسان می زدود

بر سر خود شال سبزی بسته بود، بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کِی به زیبائی او گل می رسید؟ پیش او یوسف خجالت می کشید

دو ملک سر را به زیر انداختند... بال خود را فرش راهش ساختند

 

غرق حیرت داشتند این زمزمه، آمده اینجا حسین فاطمه؟!

صاحب روز قیامت آمده... گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد، مهربانانه به رویم خنده کرد

گشتم از خود بی خود از بوی حسین (ع)... من کجا و دیدن روی حسین (ع) ؟

 

گفت آزادش کنید این بنده را،خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده...کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است،گریه کرده بعد شیرش داده است
اینکه می بینید در شور است و شین...ذکر لا لا ئیش بوده یا حسین


سینه چاک آل زهرا بوده است، چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوزعشقم آب کرد، عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است، خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید ...پا برهنه در عزایم می دوید


اقتدا بر خواهرم زینب نمود، گاه می شد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است... خویش را نذررقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده، او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد ،جسم و جانش بوی روضه می دهد


حرمت من را به دنیا پاس داشت ،ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن...روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم، با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است... او بسوزد صاحبش شرمنده است


در مرامم نیست او تنها شود ، باعث خوشحالی عدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم؛ پیش مردم آبرویش می دهم
باز بالاتر به روز سر نوشت...میشود همسایه ی من در بهشت

 محرم_muharram

آری آری هر که پا بست من است !

نامه ی اعمال او دست من است

[ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 ] [ 7:14 ] [ نیما ]

[ ]

دکلمه ای درباره محرم با اجرای علیرضا عصار. تقدیم به دلان شکستۀ محرمی
پرتویی، بعد از مرگ خیمه ها
مشک سوراخی به روی شانه ها
مشک یعنی رمز محیای و ممات
مشک یعنی رشته ای سوی نجات
مشک یعنی آبروی یک دلیر
مشک یعنی نعرۀ آن نره شیر
مشک یعنی العطش در دشت خون
مشک یعنی رمز حق در کاف و نون
مشک یعنی پاسداری از لوا
مشک یعنی دست از پیکر جدا
مشک یعنی کاف حق باشد ز تن
مشک یعنی بر تن مردان کفن
در دلش سوز و گداز و حالی است
در کنارش جای یاران خالی است
چون که دستار پیامبر سر قتاد
یاد آن ایام پر محنت نهاد
تیغ حیدر بست و ردا بر دوش نهاد
نالۀ طفلان خود را گوش داد
گویا او خود همان پیغمبر است
یا همان شیر ژیان خیبر است
زینبش را ناگهان  او زد صدا
از میان خیمه بیرون شد خدا
گفت خواهر این وداع آخر است
چون حسینت بی معین و یاور است
این رسالت بر تو بنهاده اند
نام تو ام المصائب داده اند
بهر طفلانم تنها مادر تویی
ملجأ درماندگان خواهر تویی
بعد از من تنها رَوی از من جدا
دل قوی دار و توکل بر خدا
خواهرم دیگر سخن پایان رسید
نوبت سالار مظلومان رسید

[ دوشنبه سیزدهم آبان 1392 ] [ 21:25 ] [ نیما ]

[ ]

روز عرفه

دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.

 

 

عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش مي پردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز مي گردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت �عرفت� و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف مي كنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي مي دانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني �عرف� صبر و شكيبايي و تحمل است. (1)
فَتَلَقي آدَمُ مِنْ رَبِّه كَلماتًُ فتابَ عَليهِ اِنَّه� هو التَّوابُ الرّحيمْ
آدم از پروردگارش كلماتي دريافت داشت و با آن به سوي خدا بازگشت و خداوند، توبه او را پذيرفت، چه او توبه پذير مهربان است.
طبق روايت امام صادق(ع)، آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند، و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فرار كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود، جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:
ـ چرا گريه مي كني اي آدم؟
ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است.
ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و به سوي او بازگرد.
ـ چگونه توبه كنم؟
جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مني برد، آدم شب را در آنجا ماند. و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت، جبرئيل هنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت و چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد تلبيه را قطع كرد و به دستور جبرئيل غسل كرد و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد، اين كلمات عبارت بودند از:
 
خداوندا با ستايشت تو را تسبيح مي گويم

سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك

جز تو خدايي نيست

لا الهَ الاّ اَنْتْ

كار بد كردم و بخود ظلم نمودم

عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسي

به گناه خود اعتراف مي كنم

وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبي اِغْفرلي

تو مرا ببخش كه تو بخشنده مهرباني

اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحيمْ


آدم (ع) تا هنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك مي ريخت، وقتي كه آفتاب غروب كرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد، و شب را در آنجا گذراند. و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با كلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه گذاشت......
 
حضرت ابراهيم (ع) در عرفات
در صحراي عرفات، جبرئيل، پيك وحي الهي، مناسك حج را به حضرت ابراهيم (ع) نيز آموخت و حضرت ابراهيم (ع) در برابر او مي فرمود: عَرِفتُ، عَرِفتُ (شناختم، شناختم).
 
پيامبر اسلام (ص) در عرفات
و نيز دامنه كوه عرفات در زمان صدر اسلام كلاس صحرايي پيامبر اسلام (ص) بود و بنا به گفته مفسرين آخرين سوره قرآن در صحراي عرفات بر پيغمبر (ص) نازل شد و پيغمبر اين سوره را كه از جامع ترين سوره هاي قرآن است و داراي ميثاق و پيمانهاي متعدد با ملل يهود، مسيحي و مسلمان و علماي آنها مي باشد، و قوانين و احكام كلي اسلام را در بر دارد، به مردم و شاگردانش تعليم فرمود.
و طبق مشهور ميان محدثان پيامبر (ص) در چنين روزي سخنان تاريخي خود را در اجتماعي عظيم و با شكوه حجاج بيان داشت:
...... اي مردم سخنان مرا بشنويد! شايد ديگر شما را در اين نقطه ملاقات نكنم. شما به زودي به سوي خدا باز مي گرديد. در آن جهان به اعمال نيك و بد شما رسيدگي مي شود. من به شما توصيه مي كنم هركس امانتي نزد اوست بايد به صاحبش برگرداند. هان اي مردم بدانيد ربا در آئين اسلام اكيداً حرام است. از پيروي شيطان بپرهيزيد. به شما سفارش مي كنم كه به زنان نيكي كنيد زيرا آنان امانتهاي الهي در دست شما هستند، و با قوانين الهي بر شما حلال شده اند.
......... من در ميان شما دو چيز به يادگار مي گذارم كه اگر به آن دو چنگ زنيد گمراه نمي شويد، يكي كتاب خدا و ديگري سنت و (عترت) من است.
هر مسلماني با مسلمان ديگر برادر است و همه مسلمانان جهان با يكديگر برادرند و چيزي از اموال مسلمانان بر مسلماني حلال نيست مگر اينكه آنرا به طيب خاطر به دست آورده باشد.....
 
صحراي عرفات همايش شناخت و خودسازي امام حسين (ع)
حضرت سيدالشهدا، امام حسين (ع) نيز بعد از ظهر روز عرفه همراه با فرزندان و گروهي از اصحاب از خيمه هاي خود در صحراي عرفات بيرون آمدند، و روي به دامن �كوه رحمت� نهادند و در سمت چپ كوه روي به كعبه، همايشي تشكيل دادند، كه موضوع آن به مناسبت روز عرفه (روز شناخت)، شناخت و سازندگي بود. اين همايش، تنها جنبه علم و معرفت نداشت بلكه شناخت توأم با عمل و سازندگي و تزكيه و خودسازي بود

[ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ] [ 22:0 ] [ نیما ]

[ ]

باور کن!...

وقتی نیستی حتی بهار را هم از یاد برده ام !

 

نه نگاه بنفشه های باغچه دلم را گرم میکند

 

نه آن دو قمری که در پس پنجره ی انتظارم ، فریادشان را

 

باهم تقسیم میکردند !!!

 

هیچ چیز نمیبینم جز نبودنت !

 

هیچ چیز نمیخوانم جز خاطراتت !

 

گفته بودی از بودن به ماندن میرسیم

 

گفته بودی از این همه جاده به شدن میرسیم

 

گفته بودی حجم سبز بهار میشویم در باران

 

گفته بودی لالایی ستاره ها را میتوانیم از نو بخوانیم

 

گفته بودی نه دیگر دستهایم سرد میشود ، نه نگاهم بارانی !

 

دیگر به یاد نمی آورم چه گفته بودی ، تنها ...

 

گفته بودی باید بمانیم !

 

می خواهم چشمهایم را به روی همه ی دنیا ببندم

 

آنوقت یک دل سیر به تو بیندیشم

 

به آن همه سرمستی ، عطر باران

 

به آن همه ترانه که با گیسوی آفتاب رنگشان زدیم !

 

به آن همه آرزو که با نگاه سیرابشان کردیم !

 

به آن همه چشم گذاشتن های من و پنهان شدن های تو

 

به آن همه گشتن من و نبودن تو

 

به آن همه آمدن تو و نبودن من

 

به آن همه ساختن من و ویران کردن تو

 

به آن همه از نو شدن تو و کهنه ماندن من

 

به آن همه لبخند من و شیطنت تو

 

به آن همه تمنای دستهایمان که هنوز هم اشتیاق بودنمان

 

 را می خواهد ...

 

راستی تو میدانی چه شده است که دیگر باران

 

بوی همیشگی را ندارد ؟

 

هی باران می آید ، اما ...

 

نمیدانم چرا نمی بینم ؟؟؟

 

کاش باز باران را می دیدم !

 

آنوقت شاید می توانستم از دانه هایش پیراهنی ببافم

 

به اندازه سبکی خیالت !

 

آنوقت شاید باور میکردم ، از نبودنم می ترسی !

 

آنوقت شاید نمی گفتم دوری !

 

آنوقت شاید نمی خواستم که باور دوست داشتن را

 

به چشمهایم یاد بدهی !

 

آنوقت شاید اینهمه بهانه گیر نمی شدم

 

آنوقت من مجبور نبودم آنهمه واژه را در بند بکشم تا ...

 

من از بین تمامی کلمات متولد شده و نشده

 

به شنیدن نامم دل خوش کرده ام

 

باور کن !

 

[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 8:23 ] [ نیما ]

[ ]

دهمین سالگرد شهادت راشل کوری...

راشل کوری: مامان! من هنوزم دوس دارم برقصم! + تصویر

در ۲۵ اسفد، سالگرد شهادت خانم راشل کوری، آیا کسی هست که از عظمت وی یاد کند؟ برایش بورس تحصیلی تعریف کند، خیابان یا میدانی را به نامش متبرک کند، به فکر ساختن مستندی باشد، در جلوی صدا و سیما به خاطر سانسور وی، تجمعی بکند یا ...؟

به قلم حجه الاسلام ابوالفضل امامی میبد


ادامه مطلب

[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 17:46 ] [ نیما ]

[ ]